تبلیغات
نقطه سر خط - مطالب سیره امام خمینی
پنجشنبه 8 خرداد 1393

سیره امام 27

   نوشته شده توسط: احمد مقدم شاد    نوع مطلب :سیره امام خمینی ،

بسم الله الرحمن الرحیم

به کسی نمی گفتند

حجت الاسلام فرقانی : تواضع و برخورد امام با آن کهولت سن نسبت به کسانی که در منزل ایشان بودند خیلی عجیب بود . ایشان در منزل دائماً یا مشغول مطالعه بودند یا کتاب می نوشتند . ما قبض های وجوهات را خدمت ایشان می بردیم تا مهر بزنند . قبای ایشان توی اتاق دیگری بود که مهر آقا هم توی آن بود . تا امام قبض ها را می دیدند بدون این که به من بفرمایند یا به یکی از کارگرهایشان که بیکار نشسته بود بگویند که مثلاً قبای مرا بیاورید ، خدا شاهد است عینکشان را در می آوردند و قلمشان را زمین می گذاشتند و خودشان بلند می شدند و مهرشان را می آوردند. عرض می کردیم : آقا چرا نفرمودید ما بیاوریم ؟ می فرمودند : نخیر و یکی یکی قبض ها را اول ملاحظه می کردند بعد مهر می کردند و دوباره بدون این که به ما بگویند بلند می شدند و قبایشان را آویزان می کردند.

کارهای شخصی را خود انجام می دادند

خانم حدیده چی : در پاریس ، امام همه کارهای شخصی خود را از قبیل منظم کردن اتاق کار و تنظیم نامه ها و حتی کار مشکل بایگانی را خودشان انجام می دادند .

مهر و قهر ص 53


جمعه 2 خرداد 1393

سیره امام 26

   نوشته شده توسط: احمد مقدم شاد    نوع مطلب :سیره امام خمینی ،

بسم الله الرحمن الرحیم

رفتار با کارگر

خانم صدیقه مصطفوی : اصلاً در دوران زندگی امام من تاکنون ندیدم یک مرتبه با کسی بلند صحبت کنند ، یعنی اسم یک کارگرشان را سبک نمی بردند . همیشه اسم را با خوبی می بردند یا یک چیزی به آن اضافه می کردند و مثلاً اگر آنها کسالت پیدا می کردند به آنها سرکشی می کردند ، مثلاً به در اتاقشان می رفتند . در می زدند و می گفتند : بتول خانم حالت چطور است ؟ حالت خوب شده ؟ تب داشتی دیشب. از اتاقشان می آمدند بالای سر این و از او احوالپرسی می کردند ، سراغ این را می گرفتند و همین خیلی باعث خوشحالی کارگران می شد .

                                       روزی چهار مرتبه عیادت

آقای عیسی جعفری : خواهر من اقلیما نام داشت که از نجف خدمتکار منزل امام بود و در منزل آقا کار می کرد . یک سال قبل از رحلت امام ، ایشان مبتلای به سرطان خون شد و در منزل در یکی از اتاق ها بستری بودند . امام روزی چهار مرتبه از ایشان عیادت می کردند و نسبت به حال ایشان متأثر و ناراحت بودند . این امر باعث شد آقای دکتر عارفی اظهار کند که خواهرم را از منزل امام به جای دیگر ببریم چون حالت بیماری ایشان بر قلب مبارک امام که سراپا عاطفه بودند اثر نامناسبی می گذاشت .

مهر وقهر ص 51


شنبه 27 اردیبهشت 1393

سیره امام 25

   نوشته شده توسط: احمد مقدم شاد    نوع مطلب :سیره امام خمینی ،

بسم الله الرحمن الرحیم

سفارش مریض

خانم زهرا مصطفوی : یک مرتبه یک کارگری در منزل ایشان مریض شد که اهل دهات بود و زبانی هم نداشت . امام خیلی سفارش او را می کردند که برایش دکتر بیاورید . دکتر آمد و او را دید و نسخه داد ، که نسخه او را گرفتند . امام باز دو مرتبه از دواهای او می پرسیدند و خود من می دیدم که از پشت پنجره ، احوال او را می پرسیدند و گاهی پله ها را طی می کردند و به داخل اتاق او تشریف می آوردند و بالای سر او می رفتند و او را صدا می کردند و از او می پرسیدند برایت دکتر آمد ؟ یا دوا داری و دواها را برایت گرفته اند ؟ یا دواهایت را خورده ای ؟ غذا چه می خواهی ؟ یا حالت چطور است ؟ و این طور نبود که فقط سفارش بکنند و بگویند لابد به او می رسند .

مرتب احوال می پرسند

آقای نادعلی : بنده 19 سال خدمتگزار امام بودم . رفتار آقا منتهای(نهایت) خوبی بود ، الآن هم همیشه جویای حال ما می شوند . مرتب احوالپرسی می کنند . ما از چشممان گله داریم ، از آقا به اندازه سرسوزنی گله نداریم .

مهر و قهر ص 51


پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393

سیره امام 24

   نوشته شده توسط: احمد مقدم شاد    نوع مطلب :سیره امام خمینی ،

بسم الله الرحمن الرحیم

اگر می خواهید شام بیاورید

خانم ربابه بافقی : ساعت شش الی شش ونیم نوبت قدم زدنشان بود . می آمدند قدم می زدند . بعد می رفتند مشغول نماز می شدند تا اخبار که شروع می شد . اخبار را گوش می کردند . موقعی که می آمدند دست هایشان را بشویند برای شام خوردن ، به ما می گفتند یا من بودم یا کبری خانم صدا می زدند که : اگر می خواهید شام بیاورید . شامشان هم چی بود ، یک خورده ماست و خیار بود یا پنیر یا کاهو ، یک چنین چیزهایی.

با خانم همراهی کن

خانم ربابه بافقی : یک روز خانم کسالت داشتند . امام مرا صدا کردند و گفتند : خانم که تشریف آوردند اینطرف ، با خانم همراهی کن تا این جا بیایند . امام خیلی مهربان بودند . ایشان بین من که کارگرشان بودم با دخترانشان فرقی قایل نبودند .خیلی به من محبت می کردند.

مهر و قهر ص 49

 


جمعه 5 اردیبهشت 1393

سیره امام 23

   نوشته شده توسط: احمد مقدم شاد    نوع مطلب :سیره امام خمینی ،

بسم الله الرحمن الرحیم

تمیز کردن دستشویی

خانم مرضیه حدیده چی : در پاریس یک روز که هوا برف و بارانی بود ، امام از اطاقشان بیرون آمدند که وضو بگیرند . من قبلاً رفته بودم و محوطه دستشویی را تمیز کرده بودم . قبل از این که امام وارد شوند حسین آقا (فرزند شهید حاج آقا مصطفی) از بیرون آمد و رفت به محوطه دستشویی . چون کف کفششان گلی بود ، آن جا گلی شد . بعد که بیرون آمد و امام وارد دستشویی شدند ، حسین آقا مرا صدا زد و گفت خواهر بیا ، ببین امام دارد چه کار می کند ، نگاه که کردم دیدم امام تِی را برداشته اند و دارند کف دستشویی را تمیز می کنند . بدنم شروع به لرزیدن کرد . امام که بیرون آمد ، عرض کردم : امام ، واقعاً من از این کار شما خجالت کشیدم . فرمودند : نه ، شما این جا را تمیز کرده بودید . بعد رو به حسین کرده گفتند : شما رعایت حال این خانم را بکنید ، ایشان که این جا وظیفه ای ندارد ولی شما باید رعایت بکنید .

تذکر دوستانه

خانم فریده مصطفوی : در مورد نظم خانه یا آشپزی ، اگر امام موردی را مشاهده می کردند ، معمولاً به صورت دوستانه به کارگرها تذکر می دادند و آن قدر صمیمانه رفتار می کردند که کارگران گاهی احترام لازم را فراموش می کردند .

مهر و قهر ص 48

 


دوشنبه 1 اردیبهشت 1393

سیره امام 22

   نوشته شده توسط: احمد مقدم شاد    نوع مطلب :سیره امام خمینی ،

بسم الله الرحمن الرحیم

تو می خواهی مرا حفظ کنی ؟

حجت الاسلام و المسلمین فرقانی : یک وقتی خانم و والده مرحوم حاج آقا مصطفی که به ایران رفته بودند ، شبها پیش امام غیر از ایشان و خدمتکارها کس دیگری نبود ، لذا شب که می شد حاج آقا مصطفی خدمت امام می خوابیدند . بعد ایشان را رفقا با اصرار زیاد به کاظمین و سامرا بردند . ایشان هم به من گفت : فلانی ! امام را امشب تنها نگذار . گفتم : چشم . شب که با امام از حرم برگشتیم امام شام که خوردند راهی پشت بام شدند که استراحت کنند . من هم رفتم و پتویی انداختم  پیش ایشان بخوابم . مرا که دیدند گفتند : این جا چکار می کنی؟

گفتم : هیچی آقا می خواهم این جا بخوابم . گفتند: تو می خواهی مرا حفظ کنی ؟

گفتم : نه ، آقا مصطفی رفته کاظمین ، سفارش کرده که خدمت شما باشم .

گفتند : نخیر ، پاشو برو ، همان بیرونی که خدمتکارها هستند کافیه ، پاشو برو .گفتم : من نمی روم . گفتند : آقای فرقانی برو اصلاً خانه ات بخواب . گفتم : نه آقا ، من مأموریت دارم ، اگر بروم فردا آقا مصطفی ناراحت می شود.

دیگر هیچی نگفتند و من شب را آن جا خوابیدم ، در حالی که همه اش در این فکر بودم که خدایا امشب پیش چه کسی خوابیده ام . از طرفی هم نگران بودم مبادا آسیبی به امام برسد . لذا همه اش در حالت خواب و بیداری بودم ، یک دفعه احساس کردم یک نسیمی از کنارم رد شد از جایم تکان نخوردم ولی چشمم را که باز کردم دیدم آقاست که آرام دمپایی های ابری شان را که خیلی نرم و سبک و بی صدا بودند عوض این که بپوشند ، برای رعایت خاطر این که من خواب بودم و از خواب بلند نشوم به دستشان گرفته اند و با پای برهنه ، خیلی آرام از کنار من رد شدند و از پله ها پایین رفتند . من که بیدار بودم از این رعایت امام نسبت به خودم گریه ام گرفت . آن شب خیلی گریه کردم ، چون به خودم می گفتم : خدایا ! انگار امام فرد غریبه یا مهمانی را به منزلش آورده است ، نه کسی را که روز و شب با اوست . بعد نگاه که کردم دیدم وقتی امام به کف حیاط رسیدند ، به خدا قسم شاهد بودم که دمپایی ها را آرام بر زمین گذاشتند و پایشان را آهسته داخل آنها کردند و رفتند که وضو بگیرند و نماز شب بخوانند و این در حالی بود که ما شاهد بودیم بعضی از مقدسین در حوزه های نجف وقتی ایام تابستان می خواستند نماز شب بخوانند با آن صدای نعلین های خاصشان حتی همسایگان اطراف را بیدار می کردند که مثلاً می خواهند نماز شب بخوانند .

                                                   مهر و قهر ص 44         


پنجشنبه 28 شهریور 1392

سیره امام 21

   نوشته شده توسط: احمد مقدم شاد    نوع مطلب :سیره امام خمینی ،

بسم الله الرحمن الرحیم

شب خوابم نبرد

خانم مرضیه حدیده چی : شبی که عده ای از ایرانیان برای زیارت امام به فرانسه آمده بودند ، مکانی کوچک پشت در اتاق ایشان بود که من همیشه آن جا می خوابیدم . آن شب چون جا برای خواب کم بود ، من آن جا را به میهمانان واگذار کردم به همین دلیل در آشپزخانه خوابیدم . امام که موضوع را فهمیده بودند ، فرمودند : چون شما در آشپزخانه خوابیده بودید و امکان داشت سرما بخورید شب خوابم نبرد .

اسوه مهربانی

خانم حدیده چی : بعضی وقتها که در پاریس برف و باران بود و امام تشریف می بردند برای نماز ، هنگامی که برمی گشتند کفش هایشان گلی و کثیف می شد . دوست داشتم با دستمال گل های روی کفش هایشان را تمیز کنم . امام وقتی متوجه این موضوع شدند مواظب بودند که گل و لای به کفش هایشان نچسبد که مبادا من این کار را برایشان انجام بدهم .

آمدم کمکتان کنم

خانم حدیده چی : روزی بر حسب اتفاق که تعداد میهمانان منزل امام زیاد شده بود ، پس از صرف غذا و جمع کردن ظروف دیدم آقا به آشپزخانه آمدند . چون وقت وضو گرفتنشان نبود پرسیدم : چرا امام به آشپزخانه آمده اند ؟ آقا فرمودند : چون امروز ظروف زیاد است آمده ام کمکتان کنم . ایشان این قدر رعایت حال و حقوق دیگران را می کردند .

مهر و قهر ص 42


شنبه 19 مرداد 1392

سیره امام 21

   نوشته شده توسط: احمد مقدم شاد    نوع مطلب :سیره امام خمینی ،

بسم الله الرحمن الرحیم

شب خوابم نبرد

خانم مرضیه حدیده چی : شبی که عده ای از ایرانیان برای زیارت امام به فرانسه آمده بودند ، مکانی کوچک پشت در اتاق ایشان بود که من همیشه آن جا می خوابیدم . آن شب چون جا برای خواب کم بود ، من آن جا را به میهمانان واگذار کردم به همین دلیل در آشپزخانه خوابیدم . امام که موضوع را فهمیده بودند ، فرمودند : چون شما در آشپزخانه خوابیده بودید و امکان داشت سرما بخورید شب خوابم نبرد .

اسوه مهربانی

خانم حدیده چی : بعضی وقتها که در پاریس برف و باران بود و امام تشریف می بردند برای نماز ، هنگامی که برمی گشتند کفش هایشان گلی و کثیف می شد . دوست داشتم با دستمال گل های روی کفش هایشان را تمیز کنم . امام وقتی متوجه این موضوع شدند مواظب بودند که گل و لای به کفش هایشان نچسبد که مبادا من این کار را برایشان انجام بدهم .

آمدم کمکتان کنم

خانم حدیده چی : روزی بر حسب اتفاق که تعداد میهمانان منزل امام زیاد شده بود ، پس از صرف غذا و جمع کردن ظروف دیدم آقا به آشپزخانه آمدند . چون وقت وضو گرفتنشان نبود پرسیدم : چرا امام به آشپزخانه آمده اند ؟ آقا فرمودند : چون امروز ظروف زیاد است آمده ام کمکتان کنم . ایشان این قدر رعایت حال و حقوق دیگران را می کردند .

مهر و قهر ص 42


یکشنبه 16 تیر 1392

سیره امام 20

   نوشته شده توسط: احمد مقدم شاد    نوع مطلب :سیره امام خمینی ،

بسم الله الرحمن الرحیم

مگر خودم نمی توانم

خانم فریده مصطفوی : در جمع که نشسته بودیم ، می دیدیم که آقا دارند به طرف آشپزخانه می روند . از ایشان سؤال می کردیم ، می گفتند : می روم آب بخورم . می گفتیم : به ما بگویید تا برایتان آب بیاوریم .

می گفتند : مگر خودم نمی توانم این کار را انجام بدهم ؟ بعد با خنده می گفتند : انسان باید خودکفا باشد .

خوشان برمی خواستند

حجت الاسلام و المسلمین سید حمید روحانی : امام مقید بودند تا آن جا که امکان دارد کار خود را بر دیگری تحمیل نکنند و کار خوشان را خودشان انجام دهند . در نجف گاهی اتفاق می افتاد که امام روی پشت بام متوجه می شدند که چراغ آشپزخانه یا دستشویی روشن مانده ؛ به خانم و دیگران که طبقه بالا بودند دستور نمی دادند که بروند چراغ را خاموش کنند ؛ خود راه می افتادند و سه طبقه را در تاریکی پایین می آمدند و چراغ را خاموش می کردند و باز می گشتند . گاهی قلم و کاغذ می خواستند که در اتاق طبقه دوم منزل بود ؛ به هیچ کس ، حتی به فرزندان مرحوم حاج آقا مصطفی دستور نمی دادند که برای او بیاورند . خودشان برمی خواستند از پله ها بالا می رفتند و کاغذ و قلم بر می داشتند و باز می گشتند .

مهر وقهر ص 42


چهارشنبه 5 تیر 1392

سیره امام 18

   نوشته شده توسط: احمد مقدم شاد    نوع مطلب :سیره امام خمینی ،

بسم الله الرحمن الرحیم

کوچکترین توقّعی نداشتند

خانم فرشته اعرابی (نوه امام) : آدم می بیند هرکسی پدربزرگی  ، مادربزرگی داشته باشد که مریض بوده ، توقعاتی برای پرستاری از اطرافیانش داشته اند ، ولی آقا حتی یک وقت کوچکترین توقعی نداشتند ، من که به یاد ندارم. و حتی خانم می گویند من در طول شصت سال زندگی با ایشان درست شصت سال با ایشان زندگی کرده اند هیچ وقت ندیده ام آقا از من توقعی داشته باشند . توقع ایشان از ما فقط این بود که گناه نکنیم.

نصیحت پدرانه

خانم لیلا بوجردی (نوه امام) : ما وقتی پهلوی آقا بودیم خیلی احساس راحتی می کردیم و خیلی رابطه خوبی داشتیم همه مان حالت امام ، پدربزرگ و همه را می گذاشتیم کنار . دو تا رفیق بودیم ، وقتی پهلوی هم بودیم . با همه همین طور بودند . همه همین احساس آرامش را پهلوی ایشان داشتند . جذبه به جای خود ، دوستی هایمان ، حرف هایی را که با ایشان می زدیم همه خیلی صمیمانه بود . به ما نصیحت می کردند ، ولی نه نصیحتی مثل بقیه پدربزرگ ها و بزرگترها . جوری به آدم نصیحت می کردند که ادم اصلاً احساس نمی کرد . وقتی شب می رفت و رویش فکر می کرد ، می فهمید امام دارند راه را به ما نشان می دهند .

مهر و قهر ص 39


پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392

سیره امام 17

   نوشته شده توسط: احمد مقدم شاد    نوع مطلب :سیره امام خمینی ،

بسم الله الرحمن الرحیم

این هم به خاطر تو

مرحوم حاج سید احمد آقا خمینی : وقی من می رفتم خدمت ایشان و یکی از دو کانال تلویزیون برنامه ورزشی پخش می کرد و امام ، کانال دیگر را می دیدند ، فوراً کانالی را که ورزش پخش می کرد می گرفتند و می گفتند : این هم به خاطر تو ، بنشین و تماشا کن .

حال خواهرت چطور است ؟

خانم زهرا اشراقی : وقتی امام در بیمارستان بستری بودند ، خواهرم مریض بود . ایشان در آن حال اغما و بی هوشی هروقت که چشمانش به یکی از ما می افتاد ، سراغ او را می گرفتند . یعنی وقتی چشم باز می کرد ، فقط می پرسید : فلان کس چطوره ؟ حالش خوبه ؟

همین نمونه کافی است تا بفهمید ایشان تا چه حد به مسایل عاطفی اهمیت می دادند .

مهر و قهر ص 39


جمعه 6 اردیبهشت 1392

سیره امام 16

   نوشته شده توسط: احمد مقدم شاد    نوع مطلب :سیره امام خمینی ،

بسم الله الرحمن الرحیم

خبرهای خوش

خانم فاطمه طباطبایی : از وقتی که جنگ شروع شد مسایل تأثّر آور زیادی به گوش امام می رسید که آنها را اصلاً با ما مطرح نمی کردند . گاهی که به اتاقشان می رفتم می دیدم کسی قبل از من خبری داده و ناراحت شده اند ، می پرسیدم : چه شده ؟ مردّد می شدند و می گفتند : چه اصراری است که من مطلب را بگویم و تو هم ناراحت شوی ؟ ولی اگر خبر خوشی داشتند به محض این که از در وارد می شدم می گفتند : بیایید این خبر را دارم .

امام خوشی را با همه مطرح می کردند ، ولی ناراحتی را برای خودشان نگاه می داشتند .

مراعات حال اطرافیان

خانم زهرا مصطفوی : یک روز دایی من گفتند که : رفتم خدمت امام ، داشتند رادیو گوش می کردند ، اما نخواستند به من بگویند : حرف نزن ، بلکه رادیو را نزدیک گوششان گذاشتند . گاهی که ما دو سه نفری در خدمت ایشان صحبت می کنیم ، ایشان به صورت اشاره به ما می گویند حرف نزنید و مستقیماً به ما نمی گویند حرف نزنید . یک وقت می بینیم بلند می شوند و می روند نزدیک تلویزیون و به آن نگاه می کنند و ما متوجه می شویم که صحبت هایمان موجب شده است که ایشان نتوانند از تلویزیون استفاده کنند .

مهر وقهر ص 37


دوشنبه 26 فروردین 1392

سیره امام 15

   نوشته شده توسط: احمد مقدم شاد    نوع مطلب :سیره امام خمینی ،

بسم الله الرحمن الرحیم

استفاده از عطر و ادکلن

خانم زهرا مصطفوی : وارد اتاق امام که شوید ، انگار وارد بهشت شده اید چون بوی عطر می دهد . به خاطر این که آقا روزی چند بار ادکلن و عطر استفاده می کنند . گاهی ما در منزل ، که کار آشپزخانه را انجام می دادیم بعد که می رفتیم خدمت امام ، وقتی می نشستیم سرشان را بر می گرداندند و می گفتند : ناهار فلان خورشت را دارید؟ غیر مستقیم می خواستند بگویند که بوی سبزی می دهی . البته هیچ وقت چیزی به ما نمی گفتند . حتی من یک دفعه گفتم : شما چقدر باید ما را تحمل کنید ؟ نمی خواستند خلاف بگویند ، لذا گفتند : خوب تحمل می کنم .

پیشدستی در سلام

حجت الاسلام و المسلمین آشتیانی : ایشان هرگاه به مجلسی وارد می شدند به همگان سلام می کردند و حتی اهل منزل ایشان نیز کمتر توانستند در این کار از امام پیشی بگیرند .

مهر و قهر ص 36 و 39 


پنجشنبه 22 فروردین 1392

سیره امام 14

   نوشته شده توسط: احمد مقدم شاد    نوع مطلب :سیره امام خمینی ،

بسم الله الرحمن الرحیم

پیش من نخواب

خانم زهرا مصطفوی : من مدت ها نزد امام می خوابیدم  مواقعی که مادرم سفر بود . ایشان می گفتند که تو نمی خواهد پیش من بخوابی ، چون تو خوابت خیلی سبک است و این کار برای من اشکال دارد . حتی ساعتی را که برای بیدار شدنشان بود یک وقتی لای یک چیزی پیچیدند و بردند دو اتاق آن طرف تر ، که وقتی زنگ می زند من بیدار نشوم . فردا صبح من بیدار شده بودم ، بیدار بودم امّا به روی خود نیاوردم که بیدار شده ام . چون ایشان می خواستند نماز شب بخوانند . فردا صبح برای این که ببینند من بیدار شدم یا نه ، به من گفتند : تو صدای زنگ را شنیدی ؟ من می خواستم نه راست بگویم نه دروغ ، گفتم : مگر توی اتاق شما ساعت بود که من بیدار شوم ؟ ایشان هم متوجه شدند من دارم زرنگی می کنم . گفتند : تو جواب مرا بده ، تو از صدای زنگ یدار شدی؟ ناچار بودم بگویم بله . لذا گفتم : من احتمالاً بیدار بودم (برای این که واقعاً صدای ساعت خیلی دور بود و خیلی ضعیف ) . پس از این آقا گفتند : دیگر تو نباید پیش من بخوابی ، برای این که همه اش ناراحت این هستم که تو بیدار می شوی . گفتم : من مخصوصاً می خواهم که کسی پیش شما بخوابد (موقعی بود که ایشان ناراحتی قلبی داشتند و به تهران آمده بودند ) که اگر شبی ناراحتی پیدا کردید ، بیدار شود . گفتند : نه ، برو به دخترت لیلا بگو بیاید پیش من . بعد از چند روزی که گذشت ، گفتند : لیلا هم دیگر لازم نیست بیاید .

امام فرموده بودند : لیلا هم به این دلیل نیاید که او مرتب پتویش را کنار می اندازد و من ناچار می شوم شبی چند بار پتو را روی  او بیندازم .

مهر و قهر ص 35


شنبه 17 فروردین 1392

سیره امام 13

   نوشته شده توسط: احمد مقدم شاد    نوع مطلب :سیره امام خمینی ،

بسم الله الرحمن الرحیم

حرکت آهسته

آقای مصطفی کفّاش زاده : خانم امام می گفتند : بنده تا یاد دارم تا با ایشان زندگی می کنم هر شب (همیشه) به نماز شب می ایستادند و سعی داشتند که مزاحم من یا بچه ها نباشند . حتی یک شب هم ما به خاطر نماز شب آقا بیدار نشدیم ، مگر این که مثلاً خودمان بیدار بودیم . مسافرت هم که می رفتیم آقا برای نماز شب که بیدار می شدند طوری حرکت می کردند و آهسته راه می رفتند و وضو می گرفتند که مزاحم دیگران نبودند .

نماز شب از پانزده سالگی

خانم نعیمه اشراقی : خویشاوندان امام که از پانزده سالگی با ایشان بودند ، می گفتند : از پانزده سالگی ایشان که ما در خمین بودیم ، آقا یک چراغ موشی کوچک می گرفتند و می رفتند به یک قسمت دیگر که هیچ کس بیدار نشود و نماز شب می خواندند . خانم می گویند : تا حالا نشده که من از نماز شب ایشان بیدار شوم . چون چراغ را مطلقاً روشن نمی کردند . نه چراغ اتاق را روشن می کردند نه چراغ راهرو را و نه حتی چراغ دستشویی را . برای این که کسی بیدار نشود ، هنگام وضوی نماز شب ، یک ابر زیر شیر می گذاشتند که آب چکّه نکند و صدای آن کسی را بیدار نکند .

مهر و قهر ص 34

 


تعداد کل صفحات: 2 1 2